احساس بی ارزش بودن

خرید بک لینک

از تئاتر برگشتم... مدت ها بود که نرفته بودم تو فضای عجیب و غریب تئاتر.. دلم برای نورای اسپات تنگ شده بود... برای کنترل روم... البته میدونستم حتما یه اتفاقی میوفته که مثل همیشه از لحظه ی خودم لذت نبرم... حالا که به تنهایی مجبور شدم... حتا از حقوق اولیه خودمم محروم شدم دیگه...  احساس آرامش تنهایی که ندارمش... مادر واژه ی مقدسیه درست اما مامانم اولین کسی بود که همیشه ناخواسته به روحم ضربه زد.... وقتی مادر ضربه میزنه انتظاری نباید از بقیه داشت... دلم شکست... حرفاش منو ترکوند رسمن... درست هم نمیشه این وضعیت که هیچ هر روز بدتر هم میشه و هر روز تو اوج صبر و امید میشکنم... از کفتنش خجالت نمیکشم... داغون شدم... همه ی آدما منو پُکوندن... مادر آدم مدام کوچیکت کنه دیگه هیچی مهم نیست.. داغونم و هربار میخوام روی پاهام وایسم عمیق تر میوفتم... اونقدر این درد عمیق شده که دیگه به مرگم کاملا راضی ام... توی این دنیا انگار چیزی ارضام نمیکنه... توی آهنگام می گفتم احساس میکنم طلسمم کردن.. من نمیخواستم اینطوری بشه... به قول عایرضا یه چیزیم که نمیدونم اسمش چیه مثل پیر مرد و پیر زنا در رفته...هی پاشدم، هی شکوندن... خسته ام... خدایا خودت بهم رحم کن...من از فردای خودم میترسم!

بوسیدن روی ماه...

ما را در سایت بوسیدن روی ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1400 ساعت: 14:43

صفحه بندی