1. هدفون رو توی گوشم میذارم و آهنگ نو تایم تو دای رو پلی میکنم.... اینجا منطق امن منه، وبلاگ من، حتا تو جنگ... ولی هربار احساس میکنم اکر زبون داشت کلی فحش بارم میکرد که انقدر دیر به دیر میام... وبلاگ جان لطفا حق بده... شرایط ارتباط جمعی خیلی فرق کردع، با این حال هربار که از نوع ارتباطات جدید و شبکههای اجتماعی خسته میشم میام اینجا... دیگه حوصلم نمیکشه جاهای جدید زیاد بنویسم... حتا حوصله این نیمفاصله ها رو هم ندارم..... تنبلِ تنبل شدم :))
2. یاد گذشته افتادم که نیمه های شب ساعت ها تو وبلاگ ها میچرخیدم... و حتا بعضی وقتا نظرات بقیه وبلاگ ها رو هم میخوندم... واقعا بعضیاشون فارغ از وبلاگای چیپ و یا به قول سمیه که اولین بار کتاب میم معد پور رو دیدم و گفت رمان تخته خوابی میخونی و الان برای وبلاگا از این کلمه استفاده می کنم... فارغ از اینا بعضی هاشون واقعا عمیق بودن... به خاطر همین... اونارو بیشتر یادم مونده حتا بیشتر از فرندای چمیدونم فیسبوک و اینستاگرامو اینا، بیشتر میشناختمشون... یادش بخیر ف.ا خیلی خوب یاددالشت های هفنگی مینوشتم.. یه خاطره نوشته بود به اسم آقای یازده اگر اشتباه نکنم... چقدر دوستش داشتم... همیشه میخوندمش و هنوزم یادمه... همین یادآوری ها باعث شور نوشتن دوباره تو وبلاک میشه... حتا اگر کسی هم نخونه و مخاطبی هم نداشته باشم.. موندگارن... البته اگر بلاگفای محترم با من لج نکنه و این متن ها و پست ها رو... اصن کل وبلاگو محود کنه... دیگه بعد از کارای آپارات سر موزیکام خیلی بد بین شدم :دی :( ولی نه چرا باید اینکارو کنه... من تو نوشتن زیاد بد دهن نیستم :))
3. نوزده دقیقه بیشتر وقت ندارم که قکر کنم و بنویسم.. روز جمعه اس جایی باید برم.. یه جا که خیلی وقته نرفتم.. یه تئاتر، بعد از مدت ها... حسین قربانی یکی از دوستای دبیرستانم میگفت کنسرت و سینما و تئاترو تنهایی برو... خودشم به این فلسفه واقعا باور داشت :دی البته این موضوع برای من شاید که دروغ ذهنی محضه... چون کسی نبود که برم تئاتر... دروغ نگم به یکی از دوستامم که خودش استاده تئاتره و عاشق تئاتره هم گفتم بیاد بریم ولی احتمالا به خاطر مشغله های کاری نتونست بیاد...
4. فردا یه اتفاق مهم تو زمدگی من قراره بیوفته که مسیر کاری منو شاید از این رو به اون رو کنه.. شایدم نه همینطوری به روال عادیش ادامه بده... در هر صورت مهم نیست... اعتقاد دارم خدا هرچیزی رو جای خودش و تو زمان خودش میذاره... ما چیکاره ایم؟ ولی همیشه از تغییر مسیر، چه کاری و چه زندگی و بقیه چیزا، استقبال میکنم :)) هر از گاهی سعی میکنم به اندازه ی ظرفیت خودم و تا جایی که میشه عوض شم.. نه اینکه قوی تر بشه اون مسیر، نه خیلی وقتا هم از تغییر یا بازگشت به مسیری که دوستش داشتم بد ضربه خوردم. خب آینده مشخص نیست و نمیشه درست حدس زد چی در انتطارته...
5. من میرم و بازم میام، ولی قول نمیدم به زودی برگردم بهت وبلاگ خسته ی من... شایدم خیلی زود برگشتم اصن.. شاید همین امشب بازم بنویسم.. نوشتن آدمو واقعن آروم میکنه... قبلن هم گفتم، الانم میگم... نوشتن آخرین سنگره.. دشمن میتونه مسیر اشتباه باشه یا یه آدم یا یه اتفاق... این سنگر شخصیه! ولی هرکی خب یه سنگر رو داره...
بوسیدن روی ماه...ما را در سایت بوسیدن روی ماه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57